محمد ابراهيمى وركيانى

207

تاريخ تحليلى اسلام از آغاز تا واقعه طف ( فارسي )

سوار و شمشير خويش را در غلافى كهنه پوشيده و نيزه‌اش را به يك تار پوست بسته بود ، وارد شد . چون نگاه كرد ، فهميد اين‌همه تشريفات براى رخ‌نمايى به اوست . وى نيز براى اينكه به آنان بفهماند كه ما به اين شكوه و جلال اهميت نمىدهيم ، با اسب وارد بارگاه رستم شد و تا نزديك تخت پيش رفت و اسلحه خويش را تحويل نداد و گفت : اگر غير از اين باشد ، برمىگردم . رستم گفت : بگذاريد هرطور مىخواهد بيايد . ربعى تا پاى تخت رستم پيش رفت و زمانى كه خواست بنشيند ، فرش را عقب زد و روى زمين نشست . مترجم از او پرسيد : چرا روى فرش ننشستى ؟ پاسخ داد : ما نشستن روى اين زيورها را خوش نداريم . مترجم پرسيد : چرا به اينجا آمده‌ايد ؟ ربعى گفت : خدا ما را فرستاده تا بندگان او را از سختىها و بدبختىها رهايى بخشيم و از مردمى كه موجب استبداد و ظلم بر ساير كيش‌ها مىشوند ، نجات دهيم و آنان را در سايه عدل اسلامى درآوريم . ما دين خدا را كه بر اين اساس است ، بر ساير ملل عرضه مىداريم . اگر قبول كردند در سايه اين دين ، خوش و خرم و سعادت‌مندانه زندگى كنند ، با آنان كارى نداريم . اگر قبول نكردند ، با آنان مىجنگيم . آنگاه يا كشته مىشويم و به بهشت مىرويم يا بر دشمن پيروز مىگرديم . بسيار خوب ! سخن شما را فهميديم . ممكن است اكنون تصميم خود را به تأخير بيندازيد تا ما فكرى كنيم و تصميم بگيريم . ربعى گفت : چند روز وقت مىخواهيد ؟ يك يا دو روز ؟ پاسخ دادند : يكى دو روز كافى نيست . وقت زيادترى لازم است تا به بزرگان نامه بنويسيم و از آنان مشاوره بخواهيم و بعد تصميم بگيريم . ربعى كه فهميده بود آنها جز اتلاف وقت هدفى ندارند ، گفت : سنت پيامبر و پيشوايان ما اين است كه در چنين مواقع بيش از سه روز تأخير جايز ندانيم . به وى گفته شد : مگر تو خود فرمانده كل هستى كه با ما قرار مىگذارى ؟ ربعى گفت : خير ، من يكى از افراد عادى هستم ، اما مسلمانان مانند اعضاى يك پيكرند . همه از همديگرند . اگر كوچك‌ترين آنان به‌كسى امان دهد ، مانند اين است كه همه امان داده‌اند . همه مسلمانان امان و پيمان يكديگر را مراعات مىكنند . رستم كه از اين گفتگو سخت تأثير پذيرفته بود ، با بزرگان سپاه در كار مسلمانان مشورت كرد و به آنان گفت : آنها را چگونه ديديد ؟ آيا در همه عمر ، سخنى بلندتر ، محكم‌تر و روشن‌تر از سخنان اين مرد شنيده‌ايد ؟ اكنون نظرتان چيست ؟ پاسخ دادند : ممكن نيست ما به دين اين سگ درآييم ! مگر نديدى كه چه لباس‌هاى مندرسى پوشيده بود ! رستم گفت : شما به لباس چكار داريد ! به